انجمن مدیریت آموزشی ایران - شعبه استان کردستان

علمی -آموزشی -پژوهشی- شماره حساب 1108841830 فراگیر بانک تجارت شعبه دانشگاه کردستان
 
حکایات مدیریتی...
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۸ : توسط : ارسلان خسروپور

پل

 

 

سال ها دو
برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز
به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف
آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری
را دید. نجـار گفت:« من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی
خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط
مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر
را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً
این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم
تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار
گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود.
نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:« مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار
بسازی؟»


در همین لحظه برادر
کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از
روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت
خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال
رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش
باشد.

نجار گفت:« دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

*************************************************************************************

عشق معلمی

یک استاد جامعه شناس به همراه دانشجویانش به
محله های فقیرنشین
بالتیمور رفت تا در مورد ۲۰۰ نوجوان و زندگی و آینده آنها تحقیقی تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را درباره تک تک این نوجوان ها بنویسند. دانشجویان درباره همه
آنها یک جمله را تکرار کردند : او شانسی برای موفقیت ندارد.

۲۵ سال
بعد استاد جامعه شناسی دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویان خواست دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوان ها چه آمده است. ۲۰ تن از آنها از آن محله اسباب کشی کرده یا
مرده بودند. از میان ۱۸۰ نفر باقیمانده ۱۷۶ نفر به موفقیت های غیر عادی دست پیدا کرده بودند و وکیل ، پزشک و تاجرهای معتبری
شده بودند. این جامعه شناس حیرت کرد و تصمیم گرفت در این باره تحقیقات بیشتری بکند و خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کرده و از تک تک
آنها بپرسد که دلیل موفقیت شما چیست؟ و پاسخ همه یکسان بود: دلیل موفقیت ما معلم ماست.

آن معلم هنوز زنده بود. استاد او را که
پیرزنی فرسوده ولی
هنوز هوشمند و زیرک بود ، پیدا کرد تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوان های محلات فقیر نشین انسان های شایسته
و موفقی ساخته بود ، بپرسد. چشم های معلم پیر برقی زد و لبهایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود.

او در کمال تواضع گفت: من
عاشق بچه ها بودم.

*************************************************************************************

قهرمان ورزشی

قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی در یک مسابقه موفق شد مبلغ
زیادی پول برنده شود.

در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه زنی بسوی او دوید و با تضرع و
زاری از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد.
زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند
کودکش ازدست خواهد رفت. قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.

هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت: ساده لوح خبر
جالبی برات دارم!

آن زن اصلاً بچه مریضی نداشته که هیچ، حتی ازدواج هم نکرده. اون به
تو کلک زده دوست من!

رابرت با خوشحالی جواب داد: "خدا رو شکر! پس هیچ کودکی در حال
مرگ نبوده! این که خیلی عالیه!

 

***********************************************************************

دوست همیشگی من

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام
دنیا رو گرفته بود.

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام
دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از
مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت:

اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی
این کار ارزشش را دارد یا نه؟

دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی
زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!

حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور
تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود.

اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به
دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که
در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته
باشه، خوب ببین این دوستت مرده!

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!

سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را
داشت.

افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می
شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت،
چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد!

من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس
رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور
شده به کمک من می آیی!!!

ازت متشکرم دوست همیشگی من!!!



دوست خوبم! فرصت سلام تنگ است! که ناگزیر و خیلی زودتر از
آنچه در خیالت است باید خداحافظی را نجوا کنی. فرصت برای با هم بودن، ممکن است
بقدر پلک بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنیمت نشماری، افسوس و
دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی
هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در
امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای
ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، باید یکدلی و دوست داشتن رو با عشق پیوند زد

سکه  ی پیروزی

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به
نیروی عظیمی از دشمن را داشت.

فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی
سربازان دو دل بودند.

فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه ای از جیب
خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: «سکه را بالا می‏اندازم، اگر رو بیاید
پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم.»

بعد سکه را به بالا پرتاب کرد.

سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به
زمین رسید.

سکه به سمت رو افتاده بود.

سربازان نیروی فوق‏العاده‏ ای گرفتند و با
قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد
و گفت: «قربان، شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟»

فرمانده با خونسردی گفت: «بله و سکه را به او
نشان داد.»

هر دو طرف سکه رو بود!

آزمایشگاه ادیسون:

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از
ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه
مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد
بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار
شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع
دادند که آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و
تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها
تقاضا داشتند که موضوع به شکل مناسبی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید که احتمالاً پیرمرد با
شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل
حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک
صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود
و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و
با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: «پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ
آمیزی شعله ها را می بینی! حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به
علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است. وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش
مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن
چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیست پسرم؟»

پسر حیران و گیج جواب داد: «پدر تمام زندگیت
در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور میتوانی؟ من تمام
بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای!»

پدر گفت: «پسرم از دست من و تو که کاری بر
نمی آید. مأمورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن
از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی
آن فردا فکر می کنیم. الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر
چنین امکانی را نخواهی داشت.»

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در
آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی
ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.